ورود انسان ها ممنوع!!!
واسه کسایی که همه چیزشونو باختن.....حتی انسانیتشونو.......
مدتـ زیادیـ از تـــولد برادر ریچارد کوچولو نــگذشتهـ بود . مدامـ اصرار می کرد به پدر و مادرشـ که با نوزاد جدید تنهایشـ بگذارند پدر و مادر می ترسیدند ریچارد هم مثل بیشتر بچه های چهار پنجـ سالهـ به برادرشـ حسودیـ کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشهـ نهـ بود . اما در رفتار ریچارد هیچ نشانیـ از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند . ریچارد با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ریچارد کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره! سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دووستایییییی گلم خوبین؟ من که اصلا خووووووب نیستم.....دارم دیییییوووونه میشم.... امتحانام شرووو شده!!!! دعا کنینـ خوبـــ بدمــــــــــــــــــــــــــــــ!!!! حالا بریم سراغ آپ!!! من خیییلییییی اعصابم خووورده شما ببخشید آها قرار شد بریم سراغ آپ...... کاشکی از اون اول ندیده بودمت.....کاشکی ندیده بودی چشامو....کاشکی نشنیده بودی لرزش صداموو....کاشکی نمیدی چه حسی بهت دارم......کاشکی.... آره حالا دیدی....فهمیدی چمه..آره بهت دل بستم...بشین به گریه هام بخند....اما حق من....حق عشق من این نبود..... بخند....من به خنده ی تو شاد میشم.....بـخـنـــــد.... ( اینم از آپ) راستی داستان رهامو ادامه میدم.....فقط هنووز داستانم تموم نشده...تموم شه کلشو میییزارم کلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون داارم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوسـ میخوام ی داستان بنویسم!!!!!هر دفعه یه بخششو میزارم!!!! خوب.... دلم میخواست حرف بزنم اما نمیشد.....نمیخواستم بفهمه چه بغضی تو گلومه......اگه حرف میزدم مطمئنن گریه ام میگرفت...آره خودم بهش گفتم راس بگو......خودم گفتم باهام رک باشم.....خودم گفتم از دروغ بدم میاد..... قبول دارم...راس گفت....گفت قلبم ماله تو نیست..... چی باید بهش میگفتم؟میگفتم باشه قبول؟...هه! نمیتونستم جواب بدک!نمیتونستم بگم منم!!!!!نمـتونستمـ نگاش کردم....از چشمام فهمید چه بغضی تو گلومه.......خودشو کوتاه کرد...حلقه های اشکو تو چشام دید!سرمو گذاشت رو شونش....با دستام ردش کردم......صدام میلرزید اما باید میگفتم...باید میگفتم خدافظ.....دهنمو باز کردم نفس کشیدم....مبخواستم تا میتونم جولو گریمو بگیرم...!نزاشت بگم دسشو گذاشت جلو دهنم.....گفت هیچی نگو...نمیخوام بشنوم...اونم بغض داشت....یعنی دوسم داشت؟یا یه ترحم ساده؟ نگاش کردم...چشاش..لباش..صورتش..بغضو ترکوند........بالاخره گفتم... گفتم باشه! با گریه خندیدم.....خندم تلخ بود....گفت:چی شد؟ _ یاد خاطراتم افتادم!یادته گفتی همه چیزم ماله توء؟؟؟ گریش گرفت گفت معذرت میخوام..... رفتم نمیخواستم نگاش کنم.....صدای موبایلش رشته ی افکارمو پاره کرد......برگشتم!داد زدم:جــــــــــــــــــــــواب بــــــــــــــــــده!!!! تو نگاش تردیدو حس کردم..... بلندتر گفتم:امیــــــــــــــــــر جواب بده!!!!!!! _ نمیخوام..... رفتم جلو گوشیو گرفتم...با خوندن اسمش گریم بیشتر شد... بقیش تو آپ بهدی...... یادت باشه که: چقدر دوست داشتم یک نفر از من میپرسید: چرا نگاهایت اینقدر غمگین است؟؟؟؟ و حتی یک بارم نپرسیدی چرا همیشه چشمانت بارانیست؟؟؟؟ اما چرا؟؟؟؟؟چرا زحمت پرسیدن ب خودت ندادی...؟؟؟ زیر باران قدم زدن...... انگاه ک آشک از گونهایت جاری میشود.......آنگاست که میفهمی تنهایی چیست.... وقتی کسی نیست که ب دردو دلهانت گوش دهد.....تنها گریه یار توست....تنها او آرامت میکند.... دیگر تاریکی شب ترسی ندارد....چون دیگر هیچ چیز مهم نیست... حسرت شنیدن 1بار دوست دارم.... زندگی چقدر تلخ است....و تقدیر من تنهایی.. سلام سلام!!!!!!! حال دخی ای گل چطوله؟؟؟ انیا مهم نیس شکلکو: آفرییین حالشو بگیر!!! همتون پسرارو اینجوووووری..... از زندگیتون پرت کنین بیرون!!!!این نصیحت از من!!!!! ایول ب همه دخیا!!!!!!!! این چند روز زود ب زود آپ میکنم جبران اون چند روز که نبودم!!!!!!فعلا......... عشقم،عشق بود...دستم همیشه پیش تو اما...اما خالی... عشقت هوس بود....دستت تجسم.... در بغلم بودی اما نه در واقعیت.... قلبت میتپید اما کدام قلب؟؟؟؟قلبی که جای خالیش در سینه ات پیدا بود؟؟؟؟؟ قلبی که در ظاهر با من است.....اما در باطن.... جمله ی دوستت دارم را به کدام عاشقی جز من گفتی؟؟؟ نمیشناسمت.........چشمانت همان چشم ها نیست... لب هایت لبهای مرا نمیخواهد.... بدنت بو مرا نمیدهد.... نگاهت دنبالت کس دیگریست.... این دیگر تو نیستی...... نمیشناسمت..... اما این را خوب فهمیدم.... در همان نگاه اول فهمیدم...دیگر مرا نمیخواهی.... دستهایت دیگر دستهای مرا نمیگیرد...حالا من ماندم و دست های سردو تنهایم... من ماندم و یک دنیا کاش ها و افسوسها... چـــــــــرا؟؟؟ چرا باید به خودم دروغ بگویم که دیگر دوسش ندارم؟؟؟ چرا وقتی به خودم میگویم لیاقت اشکهایم را ندارد....بازهم هر شب را با چشمان خیس روز میکنم؟؟؟؟؟ کی جواب چراهای مرا میدهد؟؟؟؟؟؟؟کـــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟ این وبلاگ عاشقاست!!!!!!!!اومدی تو بی نظر نمیری!!!! چنتا عکس عشقی مشقیم تو ادامه مطلب هس!!!!!!

![]()
![]()


سرگیجه گرفتم!!!آخه هر روز یه امتحان دارییم
چشمامـ از حدقهـ درووومـــــــــــــدهـ!



گفتگوی دختر و پسر بعد از جدایی: دختر: دوست دختر جدیدت خوشگله (در ذهنش می گوید: آیا واقعا از من خوشگلتره؟؟؟) پسر: آره خوشگله ...!! (در ذهنش: اما تو هنوز زیباترین دختری هستی که میشناسم) دختر: شنیدم دختر شوخ طبع و جالبیه (درست اون چیزی که من نبودم) پسر: آره همینطوره (اما در مقایسه با تو، اون دختر هیچی نیست) دختر: خب پس امیدوارم ... شما دو تا با هم بمونید (اتفاقی که برای ما رخ نداد) پسر: منم برات آرزوی خوشبختی دارم (چرا این پایان رابطه ما شد ...؟؟؟)دختر: خب ... من دیگه باید برم ... (قبل از اینکه گریه م بگیره) پسر: آره منم همینطور ... (امیدوارم گریه نکنی) دختر: خدافظ (هنوزم دوست دارم و دلم برات تنگ میشه) پسر: باشه خدافظ (هیچ وقت عشقت از قلبم بیرون نمیره ... هرگز)

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت " به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت " چه میدونم"
و اندکی درد پشت " اشکال نداره" وجود دارد.
چرا لبخند هایت اینقدر بی رنگ است؟؟؟
اما افسوس......
هیچ کس نبود......همیشه من بودم یک تنهایی پر خاطره......
آری با تو هستم.....
با تویی که از کنارم گذشتی.........
پسرام زیاد مهم نیستن!!!

تا بحال ب دستان منتظر من برای پیوند با دست هایت فکر کردی؟؟؟؟نـــــه.....![]()



ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |
